پسرک... عسل پسر
به نام خدا...
خدا جونم شکرت که بردیا رو نصیب مامان و باباش کردی... آخه این پدر و مادر ی چقدرررررر حس شیرینیه... اصلا اگه شیرین نباشه پدر و مادر خسته میشن اساسی
اما این عشق به گل پسر یه دوپینگ حسابیه....

بردیا جونم... خوابیدنات داستان شده... تازه ساعت ١ نیمه شب به بعد... استعداد های جنابعالی شکوفا میشه... اسباب بازی هایی که در طول روز باهاشون کاری نداری و بی تفاوت از کنارشون رد میشی... یکی یکی یادت می افته... ما رو هم به بازی میطلبی....
تاریک کردن خونه... و خاموش کردن لامپها... فایده ای نداره....
خودمونو به خواب میزنیم... اونم جواب نمیده... تازه از سر و کول ما بالا میری...
این برنامه ادامه داره تا حدودای ساعت ٢... گاهی با شیر خوردن... گاهی هم یه گوشه ای از خونه به صورت دمر... لا لا میکنی... دور از جونت انگار که تیر بی هوشی بهت اصابت کرده...
من فدای تو...

دلم میخواد این انگشت اشارتو روزی هزار بار بوس کنم...
همش با این انگشتت کلاغ پر بازی میکنی... لی لی حوضک بازی میکنی... ماه و نشون میدی... میگی جیزه... با انگشتت مستقیم چشم و بینی ما رو نشونه میگیری...دو تا انگشتاتو میاری بالا و تکون میدی و میرقصی... کلا همه ی کارات با این انگشت اشارته...

انقدر بوسیدمش که همش انگشتتو میذاری رو لبم و ازم میخوای بوسش کنم....
چشم... شما امر بفرمایید
یه مدل خنده داری که منو بابایی اسمشو گذاشتیم... خنده های شیطانی.... قبل از انجام هر کار خطرناک و جیزی یه لبخند عمیق تحویل ما میدی... همچنان که به صورت ما نگاه مییکنی و میخندی کارتو با آرامش انجام میدی... به نظر من این موقع ها واقعا چلوندنی میشی....

دستتو میذاری روی صورتتو الکی گریه میکنی و از لابلای انگشتات ما رو نگاه میکنی... بعدشم الکی کلی میخندی... من فدای تو.... این کارو از کجا یاد گرفتی؟؟؟؟!!!!
ازت ممنونم که لحظه لحظه ی زندگیمونو شاد کردی...عاشقتیم...
چند تا عکس هم داریم...
حست منو کشته...

گیلاس هم که اصلا دوست نداری!!!!!


سرک کشیدن هم که مشخصه ی بارز تو هستش...


حلاصه اینکه ماجراهای عشق منو بابایی وبردیا ادامه داره... به امید خدا



پسرک... عسل پسر
