بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

پسرک... عسل پسر

1391/3/31 1:32
نویسنده : مامان نسرین
601 بازدید
اشتراک گذاری

به نام خدا...

خدا جونم شکرت که بردیا رو نصیب مامان و باباش کردی... آخه این پدر و مادر ی چقدرررررر حس شیرینیه... اصلا اگه شیرین نباشه  پدر و مادر خسته میشن اساسی

اما این عشق به گل پسر یه دوپینگ حسابیه....

bardia

بردیا  جونم... خوابیدنات داستان شده... تازه ساعت ١ نیمه شب به بعد... استعداد های جنابعالی شکوفا میشه... اسباب بازی هایی که در طول روز باهاشون کاری نداری و بی تفاوت از کنارشون رد میشی... یکی یکی یادت می افته... ما رو هم به بازی میطلبی....

تاریک کردن خونه... و خاموش کردن لامپها... فایده ای نداره....

خودمونو به خواب میزنیم... اونم جواب نمیده... تازه از سر و کول ما بالا میری...

این برنامه ادامه داره تا حدودای ساعت ٢... گاهی با شیر خوردن... گاهی هم یه گوشه ای از خونه به صورت دمر... لا لا میکنی... دور از جونت انگار که تیر بی هوشی بهت اصابت کرده...

من فدای تو...

bhf

دلم میخواد این انگشت اشارتو روزی هزار بار بوس کنم...

همش با این انگشتت کلاغ پر بازی میکنی... لی لی حوضک بازی میکنی... ماه و نشون میدی... میگی جیزه... با انگشتت مستقیم چشم و بینی ما رو نشونه میگیری...دو تا انگشتاتو میاری بالا و تکون میدی و میرقصی... کلا همه ی کارات با این انگشت اشارته...

bardia

 انقدر بوسیدمش که همش انگشتتو میذاری رو لبم و ازم میخوای بوسش کنم....

چشم... شما امر بفرمایید

یه مدل خنده داری که منو بابایی اسمشو گذاشتیم... خنده های شیطانی.... قبل از انجام هر کار خطرناک و جیزی یه لبخند عمیق تحویل ما میدی... همچنان که به صورت ما نگاه مییکنی و میخندی کارتو با آرامش انجام میدی... به نظر من این موقع ها واقعا چلوندنی میشی....

bhf

دستتو میذاری روی صورتتو الکی گریه میکنی و از لابلای انگشتات ما رو نگاه میکنی...  بعدشم الکی کلی میخندی... من فدای تو.... این کارو از کجا یاد گرفتی؟؟؟؟!!!!

ازت ممنونم که لحظه لحظه ی زندگیمونو شاد کردی...عاشقتیم...

چند تا عکس هم داریم...

حست منو کشته... 

bhf

گیلاس هم که اصلا دوست نداری!!!!!

bhf

bhf

سرک کشیدن هم که مشخصه ی بارز تو هستش...

bhf

bhf

حلاصه اینکه ماجراهای عشق منو بابایی وبردیا ادامه داره... به امید خدا

b

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (5)

مامي نسيم ( مامان ملودي )
31 خرداد 91 13:23
انشالله كه خدا حفظش كنه براتون .
مامان یاسمین زهرا
4 تیر 91 15:11
خاله فدات شه کجارو سرک میکشی؟؟؟؟وااااااااای اگر گیرت بیارم میچلونمت
لیلا مامالن آراد
5 تیر 91 10:55
عزیزم نازی دالییییییییی موشه ...خدا حفظش کنه
بهار-مامان آرتا
5 تیر 91 13:53
عزیز دلم آخرش میخورمت
مهدی
9 تیر 91 6:06
دارم حس خاص دلگیری.....
چشمانم خیس از شوق دلدار......
مرا زخاک بیدار کردند.........
پسر نهادنم مانند سرو....
ز پیش خدا می ایم.....
مادرم را میابم.....
چه عذاب ها که نمی دهم...
چه تلخی ها چه شیرینی ها.....
همه بی قصد وقرز....
من بازهم تو را دوست دارم مادر
نمیدانم مادرم در چه فکریست...
ولی من همیشه خنده هایش را میخواهم...
صدای جیغ من ....
یاداور وجود من برای شکر خداست.....
دوست دارم بخاطر خستگی های جسمت..
با تمام قلب کوچکم......
می تپم برای تو....
کاش بشنوی مادر صدای جنجره ام را...
صبح تا شب میخواهد بگوید مادر
مادر مادر


چقدر زیباست این شعر...
صیح تا شب میخواهد بگوید مادر مادر...
لطف کردین...